خواستگاری که در نطفه خفه اش کردن

من خیلی دلم میخواد بنویسم, اما پرشین واقعا دیگه یاری نمیکنه با آدم,سرعت اینترنتمم داغون شده.مخابرات معلوم نیس داره چیکار میکنه!!!

میخوام یه جریانی رو بنویسم راجع به بحث شیرین شوهر کردن

همون دخترعمه ام که 2ماه پیش عروسیش بود, عقدشون اواخر سال 92 بود. روز عقدشون ما کلی به خودمون رسیده بودیم و ترگل ورگل کرده بودیم و رفتیم محضر . البته جشن به اونصورت نداشتن.محضر بود و بعدم شام همه خونه عمه ام. تو محضر از فامیلای داماد, خواهر برادراش بودن و خانواده ی عموش.. ما در این حین متوجه نگاه های  پسرعموی داماد به خودمان میشدیم. چه تو محضر، چه آخرشب که رفتیم خونه عمه ام واسه شام که حتی مامانمم فهمیده بود پسره به من توجه میکنهاز خود راضی

بعد از چندوقت دخترعمم اومد بهم گفت این پسر عموش خیلی پسر خوبیه.وضع مالیشم خوبه.به شوهرم گفته از تو خوشش اومده.خانوادشم درمورد تو پرسیدن که دخترداییت چندسالشه و این حرفا و گفتن ازش خوشمون اومده.. اما من گفتم دخترداییم جوابش منفیه اون یکی دیگه رو دوست داره میخوان ازدواج کننتعجب(دخترعمه در جریان قضیه محسن بود).. خوب کارش خیلی بد بوده که بدون اینکه به من بگه از جانب خودش جواب داده بوده.بعد اینکه اصلا نباید راز منو میگفت.. خود همین دخترعمه جان 2سال بود با شوهرش درتماس بودن و قرار ازدواج گذاشته بودن و من هیچوقت رازشو به کسی نگفته بودم اما اون..... حالا از رو سادگی بوده یا حسادت نمیدونم!!!!! البته اصلا آدم ساده ای نیستزبان

البته من تو اون روزا سرم کلی باد داشت و اصلا برام مهم نبود دخترعمم چی گفته و به یه ور مبارکمم حساب نکردم و فکر میکردم چندماه دیگه قراره با محسن عروسی کنم ...بسی جاهل بودیم و نادان و خررررررر

 بعد تا یه مدت دخترعمم هروقت منو میدید میگفت خیلی دیوونه ای!!  آقای پسرعمو کیس خیلی خوبی بوده و باشخصیت و درسم خونده و کارشم خوبه و پول داره و این چیزا و خیلی خنگی گفتی نه !!!! البته من بعد اینکه قضیه ازدواجم منتفی شد یه بار بهش گفتم تو اصلا نظر منو نپرسیدی و خودت جواب دادی...گفت نههههه.. من که بهت گفتم.تو خودت نظرت منفی بود

 تقریبا یکی دوماه قبل عروسیه دخترعمه ،عمه خانوم اومده بود خونمون.ایشونم تازگیا هروقت میاد بحث اینو راه میندازه که چرا تو عروسی نمیکنی!!!!! حالا خوبه دختربزرگه ی خودش 30 سالگی رفت،یادش نمیادزبان بعد یهو بحثو کشوند به پسرعموی دامادش گفت اون که خوب بود، اونو چرا قبول نکردی!!!!!!! حالا من که روم نمیشه بگم اصلا خود دخترت گفت نه...والاااا!!!!

 قبل عروسی هم مامانم بهم میگفت اگه پسره باز بهت توجه نشون داد تو خودتو نگیر واسش, من از پسره خوشم اومده!!!!مهرش به دل مامانم افتاده بود.خخخ  (ینی عاشق مامانمم)

تا حنابندون که دیدمش و خدایی باز نگاه میکرد. بعد من یکم بیشتر بهش دقت کردم دیدم خوشم میاد ازش.مخصوصا موقعی که دنبال ماشین عروسی میرفتیم دست فرمونشو دیدم...( اصلا دست فرمون خیلی چیز مهمیه)اما جدا از شوخی خوشم اومده بود.

بعد به خالم همون موقع گفته بودم که از ظاهرش خوشم میاد و اگه اون باز مغز خر بخوره و حرفی بزنه من دیگه نه نمیارم.. خاله جانم گذاشته بود کف دست مامانم،مامانمم که خوشش میومد, اینم فهمید دیگه ول نمیکرد،میگفت میخوام به دخترعمت بگم به پسره بگه بیاد خواستگاری!!!!!!!!!!!!!!!!

 گفتم تو رو خدا یکم حفظ آبرو کن.طرف اونموقع یه چیز گفته بود و تموم شد رفت،آبروی منو نبر حالا ... الان فکر میکنن دیگه کیس پیدا نکردم دارم خودم پیشنهاد میدم!!!! مامانم گفت تو کارت نباشه و خودم میدونم

 دخترعمه اینا دعوت بودن خونمون چندشب پیش، مامانم بهش گفته بوده اون پسره که ریزه از جانب خودش رد کرده بوده چطوری بوده؟ دختر عمه گفته بوده اتفاقا بعد عروسی خیلی از ریزه میپرسیدن که درسش تموم شده یا نه!چیکار میکنه و این حرفا.. مامانم گفته اگه بازم حرفی زدن ما دوست داریم آشنا شیم..

اینش جالبه که دخترعمه خانوم گفته نههه ..اونا اصلا خوب نیستن. ریزه حیفه، پسره خوبه ها ولی آبجیاش فضولن،اصلا مناسب نیستن ،من پیشنهاد نمیکنم ، موقعیتشم زیاد جالب نیست ( یعنی کلا حرفاش عوض شده بود ،اینکه هروقت منو میدید میگفت خیلی خنگی که نرفتی!!!!)

 

ولی خدایی من خوشم اومده بود، چون اولین مورد سنتی بود که از ظاهرش خوشم اومد.قبلیا همه بیریخت بودن ...اینجاس که آدم اطرافیانشو میشناسه. حتی اگه صمیمی ترین دوست و دختر فامیل باشه..بعد میگن چرا عروسی نمیکنی!!! خوب وقتی دوستام شما باشی معلومه میترشم والا انقد که به حجابت اهمیت میدی و نماز میخونی یکم به رفتارتم توجه کنی بد نیستا زبان

 دخترعمه جان بعد از حرفای مامانم اومد آمار گوگولی رو ازم گرفت منم دیگه طبق تجربه ای که بدست آورده بودم گفتم کلا رابطمون تموم شده و دیگه با هیچکسی ام نیستم و تو دلم گفتم دیگه هیچی رو به تو نمیگم,زررررشک

از سادگی خودمم دلخورم اما تجربه شد دیگه..نه؟؟؟ من میدونم خدا دوسم داره

+خیلی وقت بود از این شکلکا نذاشته بودم گفتم تو این پست خودمو خفه کنم.

+یه وبلاگ بود میخوندمش,شخصیت نویسندش و زندگیشو خیلی دوست داشتم.اما نظراتش کلا بسته بود.راه ارتباطیم نبود.این اواخرم لینکش کرده بودم..که یهو وبلاگشو بست و قبلش نوشته بود میخواد بره جای دیگه بنویسه... الان که بعد مدتها باز کردم بنویسم خیلی جالب بود دیدم واسم کامنت گذاشته.نمیدونم اتفاقی گذرش افتاده بود یا اونم منو میخونه..اما اگه میخونید چرا یهو رفتید؟؟؟ نمیگید عادت داشتم بخونمتونچشمک

/ 7 نظر / 20 بازدید
reza

سلام خیلی خوبه دوباره دست به قلم بردی دلمون گرفت دیگه اینترنت سه روز گوش شیطون کر بهتر شده ولی در کل پیگیری و تلفن به پشتیبای و بررسیهای سطحی آخر سر گفت همینه که هست نمیخواهی از جای دیگه بگیر من موندم اوج مشتری مداری مخابراتمون[ناراحت] واقعا گاهی انسان خودش قربانی تصمیم دیگران میشه ولی در کل حرف خوبی زدی تقدیر هرچی باشه همون اتفاق میفته گاهی هم افراد بی نشان میان و میرن و .... انگار... یکدفعه تموم میشن ایشالا که هرچی خیر هست برات اتفاق بیفته پیشاپیش عید میلاد امام مهدی رو هم بهت تبریک میگم ممنون از اینکه هستی[گل]

یاشل.ماجراهای خواستگاری

چه دختر عمه نامردی.البته بهتر از این از فامیل نمیشه انتظار داشت.نمیخوان یوقت خوشبختر خودشون شی.من که زورشون میاد معرفی کنن واسم.حالا بتونید از طریق کسی دیگه این خواستگارو به دست بیارید خوبه

مه سو

واییییییییییییییییی مردم از خنده دختر.....همین دیگه...کارش خیلی زشت بوده از طرف تو رد کرده....خواستگار رو که نباید رد کرد ندیده!!! خوب کردی آمار ندادی...والله...میرفت باز میگفت یکی تو دلشه....[نیشخند]وایییییییییییییییی ریزه فک کن بیان خواستگاری....[نیشخند]چه خوبه...

مه سو

نوموخواممممممم!!!!!!اول باید ببینم بعد دعام گیرا میشه[زبان]

banuyesharghi

واقعنااااا منم چندباری پشت دستمو داغ کردم که دیگه به بعضیا چیزی نگم [ابله]

بانوی شرقی

از من به تو نصیحت هیچ وقت دیگه درمورد رابطه هات با هیچکسسسسسسسسسسس حرف نزن.....فقط تو دل خودت باشه[پلک] اقا عروس شو زودتر منم دعوت کن

fateme

تار تار کندن موهای ی همچین دختر عمه ای چ کیفی داره