اونشب که قرار بود با گوگولی افطار بریم بیرون به نظرم بهترین فرصت بود تا به مامانم این قضیه رو بگم،بهش گفتم و واسه اولین بار تو زندگیم حسابی پرو شدم و عکسای دونفره ام رو هم بهش نشون دادم،واسه اولین بار بود،محسن رو با اینکه مامانم در جریان بود و رابطم خیلی هم صمیمی تر بود اما هیچوقت نشده بود عکسامو بهش نشون بدم یا زل بزنم تو چشماشو بگم دارم با دوس پسرم میرم بیرون

مامانم برخوردش خیلی هم خوب بود،اما خوب مثل همه مامانا دوس داشت واسه ازدواج باشه

وقتی بهش گفتم انگار یه بار بزرگ رو از رو دوشم برداشته بودن،تو تاکسی که نشسته بودم تا برم پیش گوگولی خیلییییی خیلی آروم و خوشحال بودم،اما چندروز بعد چندتا حس مختلف داشتم،یکیش اینکه کاش نگفته بودم،اینکه اگه نشه مامانم شاید با خودش بگه این دختره چرا رابطه هاش به هیچ جا ختم نمیشه

گوگولی درمورد آینده یه حرفایی بهم زده،منم امیدوارم که بشه،اما تا وقتی که پای سفره عقد نشینم و اسم طرف نیاد تو شناسنامم نمیتونم بپذیرم، حرف یه چیزه و عمل یه چیز دیگه

.........

درمورد اون عکسی که باعث کدورت بینمون شده بود: فردای همون روز گوگولی تماس گرفت و گفت یه امتحان سخت داره اما ذهنش خیلی بهم ریخته،منم فقط گفتم چرا؟بشین بخون.... اما درمورد اون موضوع اصلا حرف نزدیم دیگه،چندروز بعدشم دیدم عکس مذکور پاک شده،اما من نه زنگ زدم نه چیز دیگه ای،اون باز خودش هی زنگ میزد و مهربونی میکرد،اما اصلا دیگه بحثشو نه من پیش کشیدم نه اون،خودمم کلا بیخیال شدم،به نظرم نمیتونم بخاطر همچین موضوعی بقیه خوبیهاشو نادیده بگیرم

اما این قضیه باعث شد من خیلی به گذشته و کارای خودم تو رابطه قبلیم فکر کنم،و اینکه واسه محسن دعا کردم خوشحال باشه،حتی یه چیزایی اون ته تهای وجدانم هی داشت بهم میگفت محسن حق داشت رفت

حالا نه اینکه با دوستام میرفتم بیرونو عکس میذاشتم،نه،این عادی بود،خیلی کارای بدتر و هروقتم محسن اعتراض میکرد باهاش خیلی بد برخورد میکردم و بارها و بارها تکرارش میکردم،اگه گوگولی مثل خودم باهام رفتار میکرد یه لحظه ام نمیتونستم تو این رابطه بمونم

خلاصه که کلی آرزوی خوب واسه محسن کردم،اما یه حسی ام اونور بهم میگفت حالا زیادی جو نده،قبلا هرکاری کردی خوب کردی،خلایق هرچه لایق:))))))))

.................

این روزامو اصلا دوس ندارم،اصلا به هیچ عنوان،روزمرگی کلافه ام کرده،دلم نمیخواد هیچکاری کنم،همش دلم میخواد بخوابم،دلم نمیخواد بنویسم

خوابم میاد،جواب نظراتم ندادم:)))))) 

/ 7 نظر / 31 بازدید
مه سو

ان شا الله ختم به خیر بشه.....[لبخند]

بعله، بخشش و دعاي خير. چه اتفاق خوبي. چه پيروزي بزرگي! [لبخند]

banuyesharghi21

حسها و فکرهای در هم برهم حسابی آدمو کلافه میکنه گاهی آدم دلش میخواد به شرایط استیبل برسه [افسوس]

امين

خب آره ديگه مگه كلا چند نفر از اروپا مياد به اينجا سر مي‌زنن؟ [عینک]

الهه

خدارو شکر ریزه میزه ی ما هم سر و سامون گرفت و رفت[قلب]

یاشل.ماجراهای خواستگاری

خیلی خوبه که یه چیزایی بهت گفته.کاش میگفتی چیا گفته.ولی امیدوارم قضیه ت ختم به خیر و خوشحالی بشه[گل]

پــآییــــزآنـــــﮧ

به عقب برنگرد اگه قرار بود تو گذشته بمونیم هیچوقت شبامون روز نمیشد :) انشاالله خوشبخت بشی و خبرای خوب خوب بهمون بدی [گل]