امشب رفتیم یه حسینیه واسه احیا،هی پذیرایی کردن،هی رفتن اومدن پذیرایی کردن،اما خبری از نوحه و جوشن کبیر و این حرفا نبود،بعد یه ساعت فهمیدیم اصلا مراسم ندارن،فقط هرکی واسه خودش دعا میخونه و آخر یه نفر میاد قرآن سر میگیرنو تموم میشه،اما انقد دادن خوردیم دمشون گرم:)))))

بعد پاشدیم رفتیم تو یه پارک دیدیم اونجا مراسمه،یه سری زیرانداز انداخته بودن نشسته بودن،بچه هاشون تو چمنا بازی میکردن،مثل پیک نیک بود،یه مداح خیلی خوبم داشتن،ما نشستیم رو یه نیمکت،اما خوب رو نیمکت پارک آدم زیاد حس معنویش نمیاد،اما مداحه خوب بود،تو پارک قرآنم سر گرفتیم،بامزه بود

همونجا که قرآن دستم بود داشتم با خدا حرف میزدم،میگفتم اگه یه جمله بخوای بهم بگی چی میگی؟قرارم گذاشتم قرآنو باز کنم و اولین آیه ای که چشمم خورد معنی اونو بخونم

دراومد آنگاه که هلاکتان ساختیم و یه همچین چیزی

گفتم نه این قبول نیست،یه بار دیگه،اینبار دراومد در دوزخ میفکنیمتان و ...

اصلا پشیمون شدم،گفتم خداجونم،قربونت برم چرا حالا انقد خشن..مگه من چیکار کردمنگران

البته شاید چون تو پارک بود اونجوری شد،اگه مسجد بود شاید یه چیز خوب میومد،اما احساس کردم خدا از من بدش میاد!!! یعنی بخاطر نماز روزه اس؟؟ یا حجاب!!در هر صورت بهش گفتم منو ببخشه،دعاهامم برآورده کنه،گفتم با ما به از این باش خدا جون،آشتی کردیمبغل

/ 6 نظر / 22 بازدید
مه سو

[خنده]خدا نکشدت...عین من شدی هی قرآن باز میکردم خدا قهرش گرفته بود....حسابییییییییییی.... عجب حسینیه ای بوده ها.....عجب.....

banuyesharghi21

شب 19 م هم ما رفتیم خونه یکی از همسایه ها واسه مراسم یه خانومه اومده بود بجای مداحی یه چندتا شعرو به شیوه هایده و اینا میخوند :| حس میکردم تو کنسرتم[خنثی]

نیلوفر

استخاره اداب داره ! ساعت داره ! همینجوری نیست باز کنی که دختر خووووب! [خنده]

بانوی شرقی

وای خداااااااا خیلی خندیدم[خنده] من امسال یکی از شب قدرا مصادف شد با تولدم.کلی دعا کردم :(((( کاش ارزوهای همه براورده شه

شکوفه ی سرخ گیلاس

من دو یا سه سال پیش که ۱۰ سالم بود با دخترداییم که هم سن خودمه نشسته بودیم مسجد احیا که مامان بزرگم گفت:بچه ها لای قرآن رو باز کنید اولین آیه ی سمت راست یا چپ معنی اش رو بخونید. آقا دخترداییم رو یادم نیست،ولی خودم هرکاری کردم نتونستم معنی فارسی اش رو بخونم!!! گاهی اوقات شب ها که خوابم نمی بره به یادشم[قهقهه]