گلاب

من عاشق شخصیت بچگیامم،بچه که بودم یه دختر تخس بودم

یادمه 7_8 ساله که بودم محرما حتما باید میرفتم از اون گلابای تو قوطی های پلاستیکی میگرفتمو به آدمای تو دسته گلاب میپاشیدم،وایمیستادم تو خیابون و با جدیت گلاب میپاشیدم رو سر و کله ی مردم،حتی یادمه پسرا تو دسته خنده شون میگرفت ،آخه سر قوطی رو با چاقو یه برش بزرگ میدادم تا گلاب بیشتری بیاد بیرون،حتما هم باید همه رو خیس میکردم،گلابم کم میشد آبم قاطیش میکردم،دوستام بهم میگفتن بده یکمی هم ما بپاشیم میگفتم خودتون برید بخرید...

یه بار یکی از بچه ها گفت بیا بریم منم گلاب بخرم،چشمم خورد به یه مکانیکی اونور خیابون گفتم برو از اونجا بخر اونجا داره،اونم گفت دروغ نگو تعمیرگاه که گلاب نمیفروشه،نمیدونم چرا اما انقد جون اینو اونو قسم خوردم که من خودم از اونجا خریدم،بیا اصلا خودم باهات میام،اون بیچاره هم باورش شد،رفت به مرد روغنی و سیبیلوی مکانیک گفت عمو گلاب میدی،مرده هم با تشر گفت مگه اینجا گلاب فروشیه،اما بازم بهش میگفتم من خودم از همینجا خریدم،مرده گلاباشو قائم کرده نمیخواست الان بفروشه

چقد دلم میخواد الانم یکم دیوونه باشم،اونموقع خنده دار نبود کارام واسه خودم،اما الان یادم میفته خندم میگیره،اصلا نمیدونم چرا یاد اونموقعها افتادم،خوابم نمیاد

/ 6 نظر / 30 بازدید
مه سو

بلا بودی ریزه.....بلا.....

امين

بعد انتظار داري قران باز مي‌كني بياد «بر تو باد بهشت به سزاي كارهاي نيكت»؟ نه خداوكيلي؟ [خنثی] خب فردا بري بهشت به جاي گلاب روغن ترمز بهت مي‌دن مي‌گن اين همونه كه قسمش و مي‌خوردي [نیشخند]

نیلوفر

من یادمه بچه بودم کلی وقت گذاشتم مورچه جمع کردم از در و دیوار یه خونه قدیمی ریختم رو سر پسر همسایه که از مورچه میترسید ! [قهقهه][نیشخند]

reza

ماجرای گلاب خیلی قشنگ بود واقعا خاطرات دوره کودکی هیچ وقت تکرار نمیشه[گل]